یکی میشه دوتا . دوتا میشه سه تا . وقتی که خدا بخواد . هیچ کسی هم نمی تونه جلوی کار خدا رو بگیره
مث ما . یکی بودیم . شدیم دوتا . دوتا شدیم سه تا ... حالا که دیگه نزدیکیم به n تا.
تو هم می تونی از ما باشی .
نشان رشد عقلی در دوره حکومت حقیقت بر دروغ است ، نمادی از بر افراشته شدن پرچم ولیعصر است.
تو هم می تونی ارزش های فکری ما رو یعنی خودت رو تبلیغ کنی .
آ ) انسان داری عقل است و عقل قدرت تشخیص حق از باطل را دارد .
ب ) انسان عاقل میل دارد به زیبایی طبیعی ، آزادی حقیقی و عدالت مطلق بنابر این هیچ فرد و مکتبی اجازه ندارد . تا از بروز زیبایی ها. آزادی ها و عدالت جلوگیری نماید .
پ ) دروغ زشت ترین است که ریشه ای در فطرت انسان ندارد . و انسانی که میل دارد به زیبایی دروغ در رفتار او هیچ جایگاهی ندارد .
ت )تنها وظیفه انسان عاقل ( که انسان عاقل تفسیر سوره حمد است ) حرکت به سمت کمال و طلب صراط مستقیم از پروردگار است .
ث ) حرکت در صراط مستقیم به معنی عبادت پروردگار نیست . بلکه عبادت پروردگار نمود واقعی حرکت در صراط مستقیم است .
ج ) عبادت بدون شناخت پرودگار و شناخت خود . هیچ حاصلی ندارد بجز اسارات در دست طاغوتی که عبادت پروردگار را اطاعت از خویش می داند .
چ ) عبادت پروردگار یعنی شناخت خود . شناخت طبیعت و تلاش برای بروز زیبایی ها ( تمام اوصاف پروردگار ) در خود شخص و جامعه .
ح ) هیچ وقت به حکومت صالحان نزدیک نمی شویم . مگر اینکه خود از صالحان باشیم . و تلاش کنیم تا جامعه اصلاح شود .
خ ) صراط مستقیم یعنی راهی که در آن خبری از زشتی ( ترس از مردم ، دروغ و ... ) نباشد .
د ) شناخت خدا نیازی به تحصیل در حوزه های علمیه یا دانشگاه ندارد . شخص از خود بپرسد تا به جواب برسد .
ذ ) تلاش برای بروز زیبایی هم ظاهری باشد و هم باطنی . ( هوای مطبوع . پوست سالم . هماهنگی و زیبایی لباس ) .
ر ) اندیشه های زیبا . سخنان زیبا و رفتار زیبا ( همان سه اصل پدرانمان . پندار نیک . گفتار نیک . کردار نیک ) .
ز ) انسان بدنبال جفت ( همسر ) خود باشد . تا هم به آرامش برسد و هم سریع تر به کمال برسد .
ژ ) انسان عاقل ( کم حرف . اما پر رو ) ( پرسش گر ) ( عدالتخواه ) ( در جستجوی دانش ) ( بدنبال شناخت دنیای پس از مرگ ).
س ) هر کسی می میرد . دنیا محل بروز زیبایی ها و نشان دادن ارزش های فردی و اجتماعی انسان است .
ش ) انسان که بعد از خدا . ولایت دارد بر دیگر موجودات . حقوق دیگر موجودات را نیز ملاحظه کند .
جسم ( پسر – خاک ) . نفس ( دختر – آب ) . عقل ( مرد - باد ) . زن ( دل- آتش )
بنگر که چگونه خدا زیبا آفریده . تو نیز زیبا باش و عنصر درونی خود را به کمال برسان .
آبانماه هشتاد و هشت . علیرضا نوروزحقیقت.
سرگردون و حیرون توی این زمون نه من بودم نه اون .
از آخر اولش پیدا بود .
سرآغاز قصه همش انتظار یک بوسه .
این بود مرگ وسوسه .
سرگردون فقط سرگردون .
من می دونستم سخته بهم رسیدن .
اون هر روز باز میفهمید چقدر سخته بهم رسیدن .
من بودم اون . این بار سرگردون سرگردون .
حیرون . حیرون حیرون .
نمیدونستیم چی شد که این شد .
دلمون از همه جدا با هم یکی شد .
چند مدت هست حسابي ذهنم آشفته اين موضوع هست كه چرا اومدم توي اين دنيا .
ربط من و ما و خدا .
توي اين آشفتگي رسيدم به بت شكني مدرن .
پرستش براي چيست !
دروغ و وهميات براي رسيدن به خواسته هاي ناخواسته .
قدرت خارج شدن از جبر هم كه وجود دارد !
عبارت ساده شده . وجود جبر نسبي است نه مطلق !
وجود مطلقا جبري است .
در مقابل هستي نيستي هست . و درك نيستي براي هست . غير ممكن است .
پس هستي برتر از هست و وجود نيستي غيرقابل درك براي هست .
پايان روابط در مرحله اول .
درك توانايي هاي شگفت بسيار غيرقابل باور .
عدم باور وجود توانايي هاي شگفت . انسان را از داشتن توانايي ها محروم خواهد كرد .
انسان به حساب انسان ها خواهد رسيد .
پايان روابط مرحله دوم .
انسان به اسارت كشيده ميشود .
انسان به بازي گرفته ميشود .
وهميات و دروغ قدرت اصلي انسان را منكر ميشود .
ترس و فرار از آزمودن . انسان را ضعيف مي كند .
انسان هاي ترسو بت تراش خواهند شد .
و آنرا را مي پرستند . عجيب نيست اگر از آن معجزه ببيند .
ذهنشان به اسارت يك ديو خود تراشيده در آمده .
جسارت شكستن بت را ندارند و بت آن ها را در مرتبه نزولي خود قرار خواهد داد .
تا معبود شايسته پرستش شود .
من معبودي دارم كه هيچ محدوديتي ندارد . پس پيشرفت من سريع ترين پيشرفت ها خواهد بود .
من نمي ترسم . چرا كه معبودم به من اجازه ترس نداده .
معادله اينگونه نيز مطرح خواهد شد .
الله الصمد .
و لا حول ولاقوه الا بالله العلي العظيم .
و
وقتي كه خدا به كسي نيازمند نباشد .
و هرچيزي كه بخواهد همان خواهد شد .
نتيجه گرفته ميشود .
هر بنده اي به خواستش خواهد رسيد . چرا كه خدا بي نياز است .
يعني هرچيز كه بنده بخواهد محقق خواهد شد .
باور اين موضوع انسان را قدرتمند خواهد كرد .
سلام عليكم .
نه حوصله
به هنر سخن گفتن هست .
حرف برای گفتن هست .
دلیل برای گفتن چیست ؟
بهانه میخواهم برای اشک ریختن !
بهانه میخواهم برای گفتن !
تو بپرس !
تو دلم را بشکن . . .
نمی دانی اگر این کار را بکنی در حقم چه لطفی کرده ای . . .
از خدا خجالت می کشم .
تو عزیزتری که دلم را می شکنی . تا شکایتت را پیش خدا ببرم . ( اغفال کودکانه )
دلم میخواد بهانه بگیرم .
اما بهانه گرفتن . حساب پاک میخواد .
بهانه گرفتن . خاطرخواه می خواهد .
میخواهد عزیز باشی . میخواهد دلت پاک باشد .
دلتنگم . . .
همه اینجا آشنا هستند .
یکی به من بگوید .
چرا غریبم ؟
میرم خونه . كلی وقته نرفتم خونه ..
وای چقدر خاطره . این همه خاطره .
با خودم میگم من كجام .
چرا تنهام . پس كو بقیه .
یه چیزی داره میاد سراغم .
اسمش نداره ولی مث مرگه .
اما من كه خیلی كارا رو انجام ندادم .
هنوز كسی رو واسه دوست داشتن پیدا نكردم .
هنوز خدا رو نشناختم .
تازه میخوام برم لباس بخرم .
اما كره . نمی شنوه . داره نزدیك تر میشه .
آره حالا من بیست سالم شده .
هنوز منتظرم . هفتم شهریور كه نشده .
وای یعنی بیست سال گذشت ..
كجا رفت ؟
بذار ببینم .. قراره بیست سال دیگه هم بره ؟!
من كه اهل حساب كتاب نبودم .
چطوری شد .. نه به خدا خیلی ضرر كردم .
كی بود كه ازم عمرمو دزدید ؟
كی بود كه خط و نشون هام رو واسه دنیا ندید ؟
بدبختی ! میگه باید بری ..
میگم چطوری .. میگه اینطوری .
جونم داره میاد بالا این همه خاطره .
یكی می پرسه . میگه شناختیش .
میگم كیو ؟!
میگه ای بابا ! مگه یادت رفت واسه چی اومدی توی این دنیا ؟
میگم چی ؟! من اومدم توی این دنیا !!!!!!!!!!!!!! .
میگه هیچی . ول كن . خیلی كیجی !
میگم نه بگو . كی ؟!
میگه دشمنت دیگه ؟
میگم آها . آره شناختمش .
شیطونه .
همش میخواس منو غافل كنه .
دوستم رو كاری كرد كه یادی از خدا نكنه .
وای دوست دوستم و كاری كرد كه خودش رو خدا كنه .
میگه اهكی .. عجبی یكی شناختتش .
خوب بگو ببینم چیكار كردی . چطوری باهاش تا كردی .
میگم من كه گیر خودم بودم . از این و اون جدا بودم .
صبح و شب بی پدرا بهم مشق عشق كرده بودند .
یكی نبود بگه . این عاشقیا دروغه . زندگیا این روزا مث حرف زوره .
بابا به خدا من منتظر بودم . دجال رو می شناختم اما دست تنها بودم .
میگه بذار ببینم . منتظر كی بودی ؟
میگم . آقام . تاج سرم . رهبرم . نور دیده ام .
میگه .. به به . داره قشنگ میشه .
بگو ببینم چه شكلی بود .
میگم دلت خوشه . اگه دیده بودمش كه غمی نداشتم . پیش شما حسابی نداشتم .
شب و روز از خدا می خواستم . كه منو هدایت كنه .
حالا هم میخوام كه منو هدایت كنه .
میخوام كه منو خالص كنه . چشمامو باز كنه . بهم كمك كنه .
دلم رو رام كنه . از غم غربت رهام كنه .
چشممو روشن كنه .
نمی خوام از اصطلاحات عام فلسفی استفاده كنم . و بیشتر از عبارات عام كلامی و روزمره استفاده می كنم .
فرضا شما ده سال پیش مدرك آپراتوری ویندوز 95 رو گرفتید . این مدرك ده سال بیش معتبر و با ارزش بوده .
اما الان این مدرك معتبر هست ( شاید ) اما ارزش زیادی ندارد .
این اعتبار و ارزش چیست و با هم چه تفاوتی دارد ؟
اعتبار و ارزش را از این مسئله درك كنید و نوع ارزش ها و اعتبارات را در مسائل بعدی .
شخصی 10 سال سن دارد و مدرك سوم ابتدایی .
شخصی 20 سال سن دارد و مدرك سوم ابتدایی .
اعتبار:از نظر قانونی و تحصیلی این مدرك با هم برابر است .
ارزش : بسته به عوامل محیطی و شخصی از نظر هر كس ( گروه ) متفاوت است .
ارزش پایه اعتبار است . اما اعتبار ثابت می ماند و ارزش با رشد متغییر ..
نكات ضرروی :
اگر شخصی به اعتباری رسید و آن اعتبار را با ارزش دانست . راه رشدش بسته می شود .
اگر جامعه ای ملاك ارزش ها را اعتبارات قرار داد . در فساد غرق خواهد شد .
اعتبارات بر چهار نوع هستند .
1. اعتبارات حقیقی .
2. اعتبارات توصیفی .
3. اعتبارات حیاتی .
4. اعتبارات ارزشی .
اعتبارات حقیقی را به بیان اعتبار .
اعتبارات توصیفی را به بیان توصیف .
اعتبارات حیاتی را به بیان تضاد .
اعتبارات ارزشی را به بیان عرفان .
نام گذاری می شود .
اعتبار حقیقی :
مثل مالكیت . جنسیت .
شخصی مالك یك آپارتمان است .
كامران یك پسر است .
حقیقت اعتبار : حذف زمان اعتبار را باقی می كند .
توصیف اعتبار : نقشی در حقیقت اعتبار ندارد .
حیات اعتبار : حقیقت اعتبار است .
ارزش اعتبار : حقیقت اعتبار از ارزش اعتبار است .
اعتبارات توصیفی :
مثل زیبایی . شجاعت .
مهسا خوشگل است .
ابراهیم شجاع است .
حقیقت اعتبار : نقشی در توصیف اعتبار ندارد
توصیف اعتبار : حقیقت اعتبار است .
حیات اعتبار : از ارزش اعتبار است .
ارزش اعتبار : حقیقت ثانویه اعتبار است .
اعتبارات حیاتی :
مثل زندگی . عشق
حقیقت اعتبار : حیات اعتبار است .
توصیف اعتبار : ارزش اعتبار است .
حیات اعتبار : حقیقت اعتبار است .
ارزش اعتبار : حقیقت تكمیلی اعتبار است .
اعتبارات ارزشی :
هر چیز می تواند بخشی از نوعی اعتبار ارزشی باشد .
حقیقت اعتبار : ارزش اعتبار است .
توصیف اعتبار : حیات اعتبار است .
حیات اعتبار : مبنی بر وجود اعتبار .
ارزش اعتبار : مبنی وجود اعتبار .
هر كسی در زندگی پایه زندگی خود را بر نوعی اعتبار می گذارد .
و شخصیت كلی هر شخص از نوع اعتبار برگزیده او در زندگی نشات میگیرد .
و با شكسته شدن شخصیت امكان دارد نوع اعتبار برگزیده برای زندگی نیز فرق كند .
شخصی كه برای خود اعتبار ارزشی را بر می گزیند .
بجز یك ارزش دیگر هیچ ارزشی برای او اعتبار ندارد .
شخصی كه برای خود اعتبار حیاتی را بر می گزیند .
وابسته به خود است تا ارزش ها را اعتبار ببخشد .
شخصی كه برای خود اعتبار حقیقی را بر می گزیند .
وابسته به دیگران برای اعتبار بخشیدن به اعتبار خود است .
شخصی كه برای خود اعتبار توصیفی را بر می گزیند .
نقشی در اعتبار دادن به ارزش ها ندارد .
تا اینجا رو داشته باشید . تا بیشتر توضیح بدم .
اینكه شخصی نوعی اعتبار رو برای خودش برگزیده باشه . از نوع دیگر اعتبارات هم بهره مند میشود .
یكی از ساده ترین و البت مزخرف ترین مثال ها :
فرض كنید . یك دختر خیلی خوشگل و جوان در یك ماشین گران قیمت كه مالك آن یك پیرمرد مرده است نشسته است .
این ماشین در یك مركز خیلی شلوغ قرار گرفته . در درون ماشین وصیت نامه ای است . در وصیت نامه نوشته شده است .
اگر این دختر از ماشین پیاده شود و در همان جا در ملا عام تمام لباس هایش را در آورد . مالك آن ماشین خواهد شد .
شما اگر جای آن دختر بودید چه تصمیم می گرفتید ؟
بدرستی می توانید نوع اعتبارات خود را تعیین كنید .
اگر شخصیت با اعتبار حقیقی باشد . به سختی ارزش ها را می سنجد و تصمیم می گیرد .
اگر شخصیت با اعتبار حیاتی باشد . در تصمیم گیری دچار مشكل میشود . و هر كاری از او سر می زند .
اگر شخصیت با اعتبار توصیفی باشد . تصمیم نمی گیرد .
اگر شخصیت با اعتبار ارزشی باشد . سریع تصمیم می گیرد .
جالب اینه كه اغلب فكر می كنند دختر تصمیم می گیره ..
بیشتر موقع ها دختر فقط مجبور میشه عكس العمل . ( نه تصمیم گرفتن )
و یادمان باشد همیشه كاری كه شخصی انجام می دهد بهترین است مگر اینكه توانمندی آن را نداشته باشد .
تا اینجا بحث شخصیت شناسی بود .. اما ما كه بهش نیازی نداشتیم !
حالا نگا كن !( فقط در تابستان 87 اعتبار دارد )
1. برو موهای سرت رو با تیغ بزن .
2. با اون نامحرم دست بده .
3. 100 هزار تومن بده به من .
كدومش راحت تره ؟ ( با خودت رو راس باش )
1. اهل عرفان
هیچ كدوم اهل تضاد .
2 و 3
می تونی موهای سرت رو با تیغ بزنی ؟
بله .اهل اعتباری .
خیر . اهل توصیفی .
خدا وكیلی بس كه مقدمه چینی كردم . دیگه حوصلم نمیشه اصل مطلب رو بگم.
خدانگهدار . دیگه افكار متضاد هست . و تنوع افكار !
راستی یادم رفت ..
مرحله تكامل به این ترتیب هست . توصیف (موتور خونه جهنم ) . اعتبار ( جهنم ) . تضاد ( برزخ ). عرفان . ( بهشت )
همیشه تكرار میشه تو زندگی ولی خدا كنه كلی باشه و به تكامل برسیم .
نياز به چندتا مطلب تكميلي هست كه اگه حوصلم شد . مي نويسم . اگه نه هم . كه مهم نيس !
خدا خیلی دوست دارم .
می گفت :
واقعیت كه ترس نداره .
گفتم :
شاید .
گفت :
آره یكم .
و حقیقت این است .
من باید مرد رویاها باشم و خودم پی رویا .
وقتی می دونم ترانه زیبا موندگاره . بهش گوش می دم تا كه خوابم ببره .
و سپیده دم :
نسیم سحر كه دامنش پر از ریحانه و محدثه اس .
میگه وقت نمازه . مثل همیشه اونم بیداره .
و مث اینكه :
نیلوفر شبنم به خودش گرفته منتظر فروغ آفتاب ه .
مهتاب به ستاره ندا میده . هنگامه گذشتن از منه .
شادی موج میزنه تو كوچه باغ شهریور .
می خوات مژده بده به تیر ماه .
شكوفه بهار . الهه نگار . آورده به بار . قصه ای همچون شب تار .
توی یه روز تازه مث نوروز .
آتش . شیرین می شود . و من بیدار . تاراج بیگانه با بهانه و بی بهانه .
و وقتی میام سر وقت خودم . میگم آی علیرضا ...
تو كه دلت نازكتر از خط لب .
نكنه بشكنی دل كسی رو .
اونورتر یكی با صدای كلفت میگه های علی ...
یادت نره . كی بودی . كی هستی .
و آخر . من صبر می كنم تا حق را در یابم .
و از خدا می خواهم . كه مرا از پاكان و صالحان قرار دهد .
و جز به رضای خویش مرا رضا نگرداند .
و حفظ حرمت اهل حرمش را به من بیاموزد .
می تونه خوب باشه . می تونه بد باشه .
خودش بخواد . خودش نخواد .
اما نمی تونه همیشه باشه .
چه بخواد . چه نخواد .
من ازت خواستم .
آرامش . امنیت . مهربونی
تو هم دروغ گفتی .
حالا تو رو سیاهی .
یه روزی بهترین بودی .
حالا شدی بدترین .
تو كه نمی خواستی .
می خواستی ؟
حالا كه شد .
منم بی صبرم .
خدا كنه دسته گل به آب ندم .
خدا نكنه مث تو بد بشم . دل یكی رو بشكونم .
تو نبودی . حالا هم نیستی .
پس فرقی نكرده با روز اول .
اما چرا .. خیلی چیزا فرق كرده .
می دونم عشق چشم آدم رو كور می كنه .
می دونم فاحشه رو سیاهه .
تو كه اولی نبودی . آخری هم نیستی .
انگار نه انگار .
فك كردی . چه بد می شد .
اگه من و تو تا ابد با هم بودیم .
این حرف پنجم منو دیونه می كنه .
بازم حرف . حرف من شد .
فروغ هیچ وقت این حرف رو نداشت .
یكی بود . یكی كه الانم هست .
تو رو دوس داشت .![]()
![]()
شهر من در آتش شهوت می سوزد .
آیا بی گناه هم خواهد سوخت ؟!
مردمان از دخترانشان بهره كشی می كنند .
دختران هم مادر می شوند .
پیر می شوند .
آینده چه می شود ؟!
معجزه می شود ! معجزه می شود !
من پیروز می شوم .
هوس . یك لحظه .
مرا می لرزاند . مرا به وحشت می اندازد .
یك لحظه . یك لحظه . لحظه ها به سال می رسند .
مثل پایان امسال .
و هوس جایگاه خود را دارد .
خوب یا بد کار ندارم . . .
اگه می بوسمت . . . اگه بهت میگم دوست دارم .
اول دوس دارم تو رو به خدا میگم .
بعدش دوس دارم تو رو به خودت میگم .
حالم خوبه که این حرفا رو می زنم .
اما همیشه حالم خوب نیست .
وقتی یه جنایت رو می بینم . وقتی یه خیانت رو می بینم .
دیگه سخته بگم دوس دارم تو رو . به هر کسی نه فقط به تو .
بدبختی به اینه تا اسم خیانت میاد .
ذهنشون میره به سمت
خیانت زن به شوهر . خیانت یه پسر به یه دختر .
اما نه . من هر خیانتی رو میگم .
فساد توی سیستم اداری .
خیانت به یه دوست .
اینو منظورمه : سوء استفاده از اعتماد .
به این میگم خیانت . . .
یکی بخواد از اعتماد یکی دیگه سوء استفاده کنه .
می دونی به چی میگم جنایت ؟
چیزی رو که حقت نیست بخوای از یکی بگیری .
حالا این جنایت می تونه هر چی باشه . . .
برداشت بیشتر از حد از منابع طبیعی .
گرفتن زندگی یه نفر . . . ( کشتن )
ازدواج کردن با کسی که دوسش نداری . اگه دوست داشته باشه .
وقتی که جنایتی یا خیانتی می بینم .
دیگه دوس دارم تو رو گفتن واسم سخت میشه .
خدا منو ببخش .
عشقم تو هم منو ببخش .
می بینم توی فلسطین یه دختر رو از مادرش میگیرن . یا بر عکس .
می بینم توی ایران ( دنیا ) آزادی رو از ملتش (ملت ها ) میگیرن .
نه دولت . نه ملت . نه دشمن .
چیکار کنم ؟
چشمام رو ببندم .
اگه اینکارو کنم . که یه روزی همین دوس دارم تو رو گفتن هم ازم میگیرن .
واسه امنیت . امنیت رو از بین می برن .
واسه خدا . مکتب رو عوض میکنن.
من که نمی دونم این اسمش چیه ؟
خیانت ؟
جنایت ؟
یا شایدم من ذهنم منفی هستش .
نه به خدا الان سر حالم . . .
چون الان یادم رفته باید درس بخونم تا اسیر بشم .
اسیر نمره و حرف زور استاد .
اسیر ارزش مدرک و وقت از دست رفته .
همیشه در حسرت روز های خوبه گذشته ؟!!!
به جنایت هاشون ادامه بدن .
به خیانت هاشون ادامه بدن .
اما فک نکنم توی این دنیا ثباتی وجود داشته باشه . . .
یا من اینقده موندگار باشم ...
کسی نیست که منو از خواب بیدار کنه ؟
به مناسبت عید غدیر خم .
"صبا" وقت "سحر" بويي ز زلف يار ميآورد
دل شوريده ما را به بو در کار ميآورد
"فروغ" ماه ميديدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشيد در ديوار ميآورد
". . ." چين ابرويش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم //پيامي// بر سر بيمار ميآورد
صبا : توی وبلاگ عروسک ماجرای کاملش رو نوشتم .
سحر : توی وبلاگ . . . ماجراش رو نوشتم .
فروغ : توی همین وبلاگ می نویسم .
" . . . " : توی سایت خودش می نویسم .
سال سوم راهنمایی بودم . هفتدهم فرودین بود که برای اولین بار دیدمش . چند روز بعد دوست شدیم و چند هفته بعد برای هم می مردیم .
نمی دونم چی ما رو بهم وابسته کرده بود . ولی بهم نیازی نداشتیم . اون یه دختر خیلی خوشکل و لج باز منم یه پسر باهوش و بی خیال .
خوب می دونستیم هیچ کس با ما کنار نمی یاد .
یه دختر چشم آبی نازک نارنجی . یه پسر مو فرفری شیرین زبون که همه بهشون امید داشتن !
چیزی رو که می خواستیم در اختیارمون بود . بهونه ای برای با هم موندن نداشتیم .
خواستیم برای هم باشیم . بزرگ بشیم و بهم برسیم . کسی ندونه دلمون با همه .
با هم شوخی نمی کردیم . بیشتر صحبت می کردیم . یا بهم خیره می شدیم .
توی دل دوتایمون دلشوره بود . به روی هم نمی آوردیم .
چند سال قبلش وقتی که زن عموی بابام ( سید شرافت خدا بیامرز . از خوبیش هرچی بگم کم گفتم ) .
( تابستونا یه چند روزی می اومد خونه ما ) . بعد از ظهر تنها نشسته بود توی حیاط . منم از خواب بیدار شده بودم .
اون موقع ها وقتی از خواب بیدار می شدم خیلی بد اخلاق می شدم . رفتم پیشش . بهم گیر داد .
چی شد که این حرفا رو بهم زد یادم نمی یاد . اما این حرفا رو خوب یادم مونده بود .
بهم گفت شما سه تایی ( من + دوتا دادشم بزرگم ) هر سه تاتون زنتون سیده .
زن تو (من) از همشون بهتره . ( یک ماه و یک هفته و پنج یا چهار روز ازش بزرگتری ) . خیلی هم دوست داره . ولی . . . نمی شی !
یه عددی هم گفت که دقیقا یادم نمی یاد . (115 یا 175 یا ...) پنج آخریش رو مطمئنم .
برام مهم نبود چی داره میگه . اما توی ذهنم موند . ازش نپرسیدم رو چه حسابی این حرفا رو می زنه .
من خیالم راحت بود که فروغ تا ابد پیشم می مونه .
فروغ متولد هفتم شهریور شصت و هفت بود . می شد چهل روز (فاصله سنیمون) . من دوسش داشتم . اونم منو خیلی دوس داشت .
من بیشتر وقتم توی سایت ها (س .ک . س) یا دنبال این جور چیزا بودم .
بی خیال نماز و این حرفا شده بودم . فروغ رام من بود . دوسش داشتم . با اینکه خیلی مغرور بود به من هیچ وقت نه نمی گفت .
اون سر شهر بود من این سر . رفتم هنرستان با اینکه ریاضی فیزیک رو دوس داشتم . می خواستم برم مرکز شهر تا بهش نزدیک تر باشم .
حسابی کامل شده بود . دیگه گیر دادن خونوادش شروع شده بود . به من هیچی نمی گفت .
قبلا ازم نمی پرسید . منو دوس داری ؟
بهش می گفتم تازه می خوام باهات ازدواج کنم .
می دونستم هیچ دوستی بجز من نداره . یا اگه داشت چند روز و چند هفته ای . از همه فاصله می گرفت . عصبی شده بود .
خیلی برامون سخت شده بود . می خواستیم با هم باشیم یا من نمی تونستم یا خودش نمی تونست .
حسابی شور خونواده از دست کارم بالا اومده بود . کامپیوترم رو ازم گرفتن . و دیگه بهم پول تو جیبی نمی دادن .
رابطمون کم رنگ شده بود . نمی خواستیم چیزی ما رو از هم جدا کنه .
تابستون اون سال رو نمی تونم فراموشش کنم . روز تولدم من مرد اون شدم و اون بانوی من .
حسابی کنترل خونواده روی هر دومون زیاد شده بود . دیگه نمی تونستیم با هم قرار بذاریم .
روز جمعه بیستم مرداد . من زدم بیرون تا ازش خبری بگیرم .
یه خبر بد . یه خبر خیلی بد . اون خودکشی کرده بود . باورم نمی شد .
می گفتم این یه بهونه اس . دروغه . من نمی ذارم خودکشی کنه .
چی شد که از شاهچراغ سر در آوردم ؟ اونجا نشستم . شب شد . همین که برم خونه .
شروع شد .
کجا بودی ؟
چرا دیر اومدی ؟
مگه قرار نشده که دیرتر از ساعت نه نیای خونه ؟
هیچی دست خودم نبود .
همه چیز هم با من دشمن شده بود .
سوال می پرسیدن و من باید جواب می دادم .
اما جواب نمی دادم .
ساکت بودم .
دوتا دادشم یکی با زنجیر یکی با چماق افتاد به جونم .
من کنترل خودم رو نداشتم . داد می زدم . می گفتم . بزنید . رحم نکنید .
وقتی روی زمین افتاد بودم یه کلمن پر از آب یخ ریخن روم .
من می دیدم اما حرکتی نمی کردم .
وقتی به بیمارستان رسیده بودم . فقط صحنه های مبهم یادم میاد .
ضربه مغزی شده بودم .
چند روزی بستری بودم .
آوردنم خونه . دیگه براشون تازه متولد شده بودم .
خیلی تحویلم می گرفتن . اون چیزای رو که ازم گرفته بودن بهم برگردوندن .
دیگه خودم نبودم . نمی تونستم راه برم . می خوردم زمین .
نمی تونستم حرف بزنم . کلمه ها یادم نمی اومد .
چند هفته گذشت . می خواستن منو برگردونن به حال قبل .
علاقه منو به کامپیوتر و اینترنت می دونستن .
مجبورم کردن پای کامپیوتر بشینم .
مسنجر . و این آخرین پی ام ها .
من از تو باردارم . چیکار کنیم ؟
چرا جواب نمی دی ؟
ترسیدی ؟
منو تو رو دوس دارم . چرا بهم جواب نمی دی ؟
می خوام خودکشی کنم .
امروز می رم توی حمام با تیغ رگم گردنم رو می زنم !
دوست دارم . دوست دارم . دوست دارم [شکلک بوسه]
( الانم که دارم می نویسم لباسم با اشکام خیس شده )
هیچ وقت بهم دروغ نگفت و می دونستم که این کار رو کرده .
اصلا اهل شوخی نبود .
اما اون نباید باردار می شد . اون نباید بچه دار می شد .
من مقصر بودم . من نباید هدیه تولدم رو قبول می کردم .
همش به خودکشی فکر می کردم .
اما قدرت جسمیش رو نداشتم . با سرم و قرص منو زنده نگه داشتن .
قرصای اشتها آور . قرصای آرام بخش . قرصای ضد تشنج .
انگار درد جسمم با درد روحم یکی بود .
تشنج ها رو نمی دونستم بخاطر فروغ یا بخاطر ضربه مغزی .
بدبختی به این بود نمی مردم . از لحاظ جسمی قوی بودم .
سر زبونم . فقط یک کلمه فروغ . فروغ . فروغ .
خونواده فک می کردن من دختر دائیم رو می خوام .
کسی که خود خونواده هم باهاش مشکل داشت .
چی داشتم بگم ؟
فروغ رو می خوای ؟ ( کله تکون می دادم )
فروغ خوشکل بود . اما فروغ من نبود .
فروغ منو دوست داشت . اما من باهاش لج بودم .
فروغ پیش خودش فکر می کرد . من از فکراش بیزار بودم .
فروغ برام تعریف می کرد . اما تعریفش رو قطع می کردم .
برام رفتن خواستگاری .
تا شاید حال و هوام عوض شه .
من جواب نمی خواستم .
اخلاقم عوض شده بود . تیپ و ریختم . نمی خواستم خودکشی کنم . می خواستم انتقام فروغ رو بگیرم .
چرا ما نمی تونستیم کنار هم باشیم .
از خدا بدم می اومد . از همه بدم می اومد .
شروع کردم به خرابکاری . ویروس نویسی .
اما می دیدم هیچ کس نابود نمی شه .
هیچی عوض نمی شه .
فروغ می خواست بیاد جای فروغ رو بگیره .
فروغ هم تاریخ تولدش با فروغم یکی بود !
فروغ نمی فهمید . یه دختر چشم و گوش بسته و پر مدعا بود .
یه خواب دیدم فروغم . خیلی آروم و راحت منو بوسید . بهم گفت واست یه لباس پاک از حضرت فاطمه (س) گرفتم . اگه منو دوس داری اون بپوش .
زیاد می شنیدم که هرکسی خودکشی کنه میره جهنم .
اما فروغ من جهنمی نبود . این خوابم برام مبهم بود .
رفتم سراغ مسائل شرعی و متافیزیکی .
غرق شده بودم . می خواستم با فروغ باز دوباره ارتباط برقرار کنم .
اما اون به خوابم نمی اومد .
کم کم داشتم چیزایی رو می دیدم که به وجود خدا یقیین پیدا می کردم .
تعادلی که توی دنیا وجود داره . تصادف هایی که به وجود می یاد .
و احساس هایی که هر لحظه تغییر میکنند .
خلاصه هنوز فکر می کنم میشه که اشتباه فکر کنم !
خدا هم واسه خودش عالمی داره . خدا هم بنده هاش رو دوس داره .
خیلی چیزها رو نه میشه نوشت . نه میشه گفت . فقط یه رازه .
یه چیزایی رو از خدا می خواستم . صبح و شب شاکی می شدم .
آی خدا مگه منو نمی بینی . مگه من بنده ات نیستم .
فقط می خواستم . اما یادم نمی یاد کاری رو انجام داده باشم . تا به خواستم برسم .
خدا اونا رو بهم نداد . اما الان که فکر می کنم بهتر از اونا رو بهم داد .
که از خودم بخاطر خواستن اون چیزا خجالت می کشم .
تازه یاد گرفتم به خدا اعتماد کنم . کارش درسته .
من به خودم اعتماد ندارم . چون اون چیزهای رو که می خواستم . الان نمی خوامشون .
به خدا اعتماد پیدا کردم . چون چیزهایی رو که بهم داده می خوامشون .
خدا بهترین چیز رو بهم داده . ( تو رو عزیزم![]()
)
خدایا . ای خدایا مهربون .
زیبا ترین ها را به زیبا ترین من .
و آرامشی که از رضای تو در دلمان ساکن شود .
و اطمینان و اعتماد را به من .
در حد کمال ببخش .
ادامه دارد .
ربط و بی ربط :
یا شایدم وقتی که آدم خوشتیپ میشه میخواد بره بیرون . بی حیایی کرده .
چون همیشه اینطور موقع ها ننم بهم میگه :
بی حیایی کن هر آنچه خواهی کن .
روشنگری کنید :
یکی بیاد فرق حیای زن . با حیایی مرد و گربه رو به من بگه .
تا از این بلاتکلیفی بیرون بیام .
سه نمی کنم :
توی بعضی از مسائل جاری همیشه شرم و حیا با هم از من درخواست میشه .
بهم میگن بچه شرم و حیات کجا رفته ؟!
منم وقتی نمی دونم شرم و حیا چیه ساکت میشم .
چون می ترسم اگه چیزی بگم . سه بشه . بهم بخندن .
چگونه :
حالا فرضا کسی بی حیایی رو کرد . چطوری می تونه هر کاری رو انجام بده ؟
مثلا اگه یه دختری رو آدم دوستش داشته باشه . بره بهش بگه دوست دارم . بی حیایی کرده ؟!
نمی دانم :
به خدا من که از این اصلاحات چیزی سر در نمیارم .
تا حالا دو سه تا کتاب هم توی این زمینه مطالعه کردم . اما گیج تر شدم .
نظریه :
یه نظریه رو جدیداً باهاش آشنا شدم .
میگه حیا رو درست کردند . تا هرکاری باهاش بکنند !
استدلال :
بر فرض محال که گوشت توی دیزی باشه و گربه هم گرسنه باشه اما اونو نخوره . این گربه نیست یه خر به تموم معناست .
حرف سیاسی :
توی دنیای خدا این همه نعمت . چرا همش رو به اسم شرم و حیا ازمون میگیرند .
و با یه کلاه شرعی همشون رو خودشون برای خودشون تقسیم می کنند .
اندر باب عمل :
اگه چیزی خوبه . خوب اونایی که میگن خوبه باید اول بهش عمل کنند .
وقتی هم که بهش عمل می کنند حکایت دست گربه و گوشت هستش .
اعتراف :
من تا حالا بی حیایی نکردم . گفتم شاید چیزه بدی باشه . حالا اگه شما تجربه دارید بفرمائید .
سلام.
گفتند بگو .. میگم .
عشق رو کردیم توی گونی بردیم انداختیمش پشت کوه قاف ...
فایده ای نداشت بازم وضع بدتر شد ...
خیال می کردم که توی این سه چهار سال طرز تفکرم عوض نشده .
اما بیشتر که دقت کردم دیدم هر نظرم با نظر قبلیم در تضاد هستش .
یادم اومد که چرا اسم وبلاگم رو گذاشتم افکار متضاد .
چرا از یه خط خاص پیروی نمی کنم . چرا همیشه در تضادم .حتی با خودم !
نه اینکه اهل افراط و تفریط باشم . نه .
اما بعضی موقع ها شدیدا مذهبی . شدیدا غیر مذهبی . بعضی موقع حسابی مادیگرا .
بعضی موقع آدمی که بی شخصیت که همه دوستانش رو می رنجونه .
و بعضی موقع حاضر هستش از جونش بگذره . بخاطر همین دوستان .
سخت درکش برای خودم . اینکه چرا به هیچ تفکری پایند نیستم .
یه روز قدرت اختیار رو از بشر صلب می کنم و یه روز اختیار تام برای زندگیش در نظر می گیرم .
جالب به اینکه هر دوتا نظرم رو قبول دارم . بهشون ایمان دارم .
از دخترایی که توی خیابون ول هستند نفرت دارم . گاهی خاطر خواهشون می شم .
از موسیقی بیذارم . اما روزانه هفت هشت ساعت موسیقی گوش میدم .
گهگاهی از این همه ندونستن و نیافتن راهی برای دانستن . می خوام جون خودم رو بگیرم .
نمی فهمم . می گم خوب حرومه . میگن دیونه بود .
بعدش میگم اگه میخوای بمیری خوب بمیر . دیگه چرا فکر می کنی .
یه لحظه امید به بودن پیدا می کنم . احساس بدست آوردن کسی .
صبر می کنم . خبری نمی شه . بازم حلقه تکرار میشه .
یه روز خوبم . یه روز بد .
یه روز اینقدر به خدا نزدیک می شم . که احساس می کنم به وحدت رسیدم .
و یه روز اینقدر از خدا بیزار می شم . که هر دری وری نثارش می کنم .
یه روز تمام قدرت هستی رو برای خدا کنار می ذارم .
و یه رو اصلا برای اون قدرتی متصور نمی شم .
یه نفر بهم می گفت این قدرت بزرگیه که خدا به همه نمیده .
اینکه بتونه هر طوری فکر کنه . هر لحظه .
شاید بتونی یه روش فکری جدید برای نسل های آینده پایه گذاری کنی .
یکم فکر کردم .
پرسیدم چه فایده ای داره . آینده ای رو که ندیدم و نیستم براش کاری کنم ؟
گفت :
هیچ کس توی بحث نمی تونه با تو مقابله کنه الا خودت .
خودت بهتر جوابش رو می دونی .
خر مگس ها بی ملاحظه ترین قشر جامعه هستند . گاه و بی گاه مزاحم می شوند .
اگر محترمانه از آن ها بخواهیم . که مکان مورد نظر را ترک کنند . ناراحت می شوند .
چهره حق به جانب می گیرند و با ویز ویز به ما می فهماند که قصدشان احوال پرسی و بوده بس .
اگر یک موقع بخواهیم زرنگ بازی در بیاوریم و از حشره کش استفاده کنیم.
می روند به تمام سازمان های حقوق حشرات شکایت می کنند . که به ما ظلمی بزرگ روا داشته اند .
محیط زیست را به گند کشیده اند . و می خواهند بشریت را در کنار حشریت نابود کنند .
خدا نکند که روزی یک خر مگس از یک نفر خوشش بیاد یا عاشقش بشود .
چنان کلاس این خرطومش را می گذارد که آری فلان دختر هم می خواسته دماغش را عمل کند و خرطوم بگذارد .
می دانید اگر یک نفر بی هوا به یک خر مگس بگوید ویز ویزت قشنگ است . چه کار می کند ؟
هی تند تند می رود وزارت فرهنگ ارشاد مجوز می خواهد برای ساختن یک مستند از صدای ویز ویز هایش .
وای بر آن روزی که یکی پشت سر یک خر مگس حرفی بزند . خوب یا بد فرقی نمی کند . فاتحه اش خوانده شده ..
خر مگس که مرام و معرفت ندارد . حتی به سگ و گربه هم حسودی می کند .
خر مگس همیشه در حال مقایسه کردن خودش با دیگران است .
حرف آخر خر مگس بجز گرفتن حال و من شما کار دیگه ای نمی کنه .
سخنی با خود خر مگس :
خر مگس آخرین حرفم رو یادت باشه .. الهی گذرت به مرداب بیافته !
که نه من می تونم کاری بکنم نه حشره کش .
چه بهتر که فراموش بشی .
خرمگس چه بهتر بود که اصلا نبودی !
از فضل ...
هرچی باشه . همه چی باشه . بازم تو در عذابی .
همیشه نبوده . اگه بودم بازم نبود .
نیست، شکر . هست، بازم شکر .
نا شکر نیستم . بازم شکر .
داستان . خیال ... انتهای واقعیت .
من که نمی شناختمش . رو چه حسابی خاطرش رو می خواستم نمی دونم .
یه بار باهاش حرف زدم . همون بارم گند زدم به حال و احوالش .
انتظارش رو می کشیدم . البت شما ها که آمار حماقتم رو دارید .
با یه چرخش از جهت مخالف سوار شد و رفت . حالم گرفته شد .
نه حسابی نه کتابی . اما من اینو بایگانی می کنم .
از صبر کردن لذت می برم . همیشه از گذشته به آینده می رم .
ادعا ندارم . گذرش بهم بیافته شاید دوباره خاطرش رو بخوام .
توی این فصل نه توی یه فصل دیگه . شاید فصل تکامل .
اینها همش بر فرض . واقع شود شاید فراموشی .
زیبای را پیچیدم . از بی نظمی نظم را واقع کردم .
نفهمیدم لهجه ام . بیانم ..
جدی .. جدی .
همینطوری که بیانم رو نمی شه طبقه کرد . بستش .
حرف زدنم هم همینطوره . معلوم نیست به چه لهجه ای حرف می زنم .
تن صدام هم همینطوره . صدای ثابتی ندارم .
اخلاق ثابتی هم ندارم . جهت فکری ثابتی هم ندارم ..
تا حالا فکر نکردم ببینم ثبات خوبه یا نه .
نمی دونم که ثبات باعث عدم تکامل میشه . یا نتیجه تکامل هستش .
من سر در گم نیستم . اما رویه ثابتی ندارم .
شاید بخاطر نوع تربیتم هستش . شاید بخاطر جامعه متنوع .
تو می تونی منو راهنمایی کنی ؟
خوب اگه نمی تونی زر نزن ! البته خواهش می کنم .
من باب تفنن ...
هر که زن میگره .. میگه زن بده !
می دونید چرا ... چون می خوات بقیه از نعمت زن بی بهره باشند !
ما که گفتیم .
دعا .
خدایا برس بداد دل عاشق ما جون ها .
خدایا یه زن خوب . یه نسل خوب . سفارش شده برام بذار کنار .
خدایا اگه زحمتی نیست و صلاح می دونی اون چیزای که قرار بهم بدی بهم بده .
خدایا نعمت دعا کردن رو از دیگر بندگانت محروم نکن .
خدایا چشم ما را نبند . که چشم را دادی برای دیدن .
خدایا شر شیاطین را در این ماه و حال و آینده شاید گذشته از سر ما کم کن .
خدایا بندگانت را هدایت کن . و ما را از این گمراهی و ندانستن بیرون آر .
غالب دوستان گله داشتند چرا خوانندگان این وبلاگ را نفهم خطاب می کنم !
خودم هم نمی دونم چرا !... تنها اینو می دونم .. آدم هایی رو که می شناسم فهمیده تر از من هستند.
وقتی یه جای مناسب .. توی یه زمان مناسب هستم. بیشترین چیزی که بهم آرامش میده مرور خاطرات گذشته اس .
گذشته ای که خیلی هاش برام باور نکردنیه ..
از اون احساس های بد گذشته لذت می برم ..
وقتی که می دونم کسی این احساس رو نداشته .
آینده رو بیشتر از گذشته دوست دارم . چون آینده ام پر از گذشته هام .
آینده ای که نمی تونی حدسش بزنی . آینده ای که برات کنار گذاشته شده .
لحظه ای . در روزی از روزهای شوم برای ما . در فکر فرو رفتم .
خاطراتم .. پر از بودن ها و نبودن ها . هیچ نبودن . اما احساس توهم کردن .
زیبا بود . آن لحظه ای که می پرسیدم . چه کسی مرا می داند ؟! چه کسی از من می گوید ؟!
لحظه ای بی هوا کودکی مرا بوسید .
این ها واژه ها بودند . واژه هایی از تمام عمر ..
اما حال من . اکنون چیز دیگریست .
بیزار از کسب هر چه هست و نیست .. بی نیازم .. از آنچه می پندارند .. و نیازمندم به آن چه نمی دانند .
می دونم .
تو حاضر نیستی زنت رو کرایه بدی تا زندگی راحت تری داشته باشی .
تو حاضر نیستی زنت رو کرایه بدی تا امن تر باشی .
می دونم .. نمی دونی همسایت این کار رو می کنه .
می دونم .. نمی دونی گذشته پر بوده از این کرایه دادن ها .
همیشه آینده بهتر از گذشته بوده . اینو خوب می دونم .
همیشه آینده بهتر از گذشته بوده . اینو باور دارم .
توی خاطراتم اونهایی که فاحشه بودن . الزاما بد نبودند .
توی خاطراتم اونهایی که با فاحشه بودن . همیشه بد بودند .
همیشه آخرین نتیجه احساسم بی معنیست .
کاری به کار خدا ندارم . اگه قبول کنه بندگیش رو می کنم .
اما تا اونوقت یکی به من بگه چیکار کنم ؟
می دونی اونیکه زنش رو کرایه میده .. یه روز هم می خواد زن کس دیگه ای رو کرایه کنه .
اونی که امروز از خوشکلی زنش برای رسیدن به مقاصدش استفاده می کنه .
فردا دنبال یه زن خوشکل تره . این چرخه خیلی بده . یه روز می بینی اون اومده سراغ زن تو .
اون تو رو ضعیف می کنه تا به زن تو برسه . تو که نمی خوای ضعیف بشی ؟
پس باید یه کاری کنی .. وقتی که دیدی یه نفر داره از یه زن بهره اقتصادی میبره باید چیکارش کنی ؟
تنها راه نابود کردنشه .. نابودش کن . که اگه نابود نکنی یه روز نابود میشی ..
شاید تو از اون کسایی باشی . که دوست داره زن خودش رو بده کرایه و زن کس دیگه ای رو کرایه کنه ..
تو خیلی محترمی . هم تنوع داری . هم بیشتر لذت میبری . هم زنت رو آزاد گذاشتی ..هم کسب در آمد می کنی .
نمی دونم .. شاید تو خیلی خیلی محترمی !
ولی شک نکنه ... یکی دیگه هم تو صف هست . به اونم احترام بذار !
همین بود .
خدایا:
از ما بگذر و از گناهانمان
زودتر ما را به مقصد برسان که تو تنها راهنمایی
این مزاحم تلفنی ما را هم سر عقل بیاور .
هه
می دانم که کسی نیست اگر بخواهم خود نابود کنم .
اینها بهانه است . می خواهم زنده بمانم .
اما نمی دانم برای چه !
شاید برای دیدن پایان این بازی و کنجکاوی .
معجزه . اتفاق .
برای همه معجزه می شود . برای همه اتفاق می افتد .
برای من هم اتفاق می افتد !
هر موقع نالیدم . اتفاق بدتری افتاد .
سپاسگذارم خدایا که دستم را سالم گذاشته ای تا بنویسم !
خدایا کدام بنده ات در این روزها بیشتر از من از تو می ترسد ؟
خوب بودم بدتر شد .
بد بودم بدتر شد .
انگار که قصد خوب شدن ندارد .
شاید اشتباهی اعمالم برای کس دیگری و اعمال کس دیگری برای من .
در این مملکت که از این اشتباهات زیاد . گفتم شاید . ولی تو که خدایی . نه اینطور نیست .
تو که عادلی . زنده ام به عدالتت .
تو که جباری . زنده ام به جبرت .
تو که مختاری . زنده ام به اختیارت .
جبر و اختیار از آن توست . من به حکم تو محکوم به اطاعاتت هستم .
عدالانه ترین حکم یک حاکم . بنده باید اطاعت صاحبش را بکند .
البت خدایا برای من اینطور است و به خوانندگان این وبلاگ که مخالف برده داری هستند . بگم ما حسابمون با خدا جداست .
خدایا دروغ است اگر بگویم بهشت را نمی خواهم .
خدایا دروغ است اگر بگویم از جهنم نمی ترسم .
ولی خدایا دروغ نیست . که بخاطر خودت دوستت دارم . نه بهشت و جهنمت .
اگر بهشت و جهنمی هم نبود . باز دوستت داشتم . چون تنها تو را دارم برای دوست داشتن .
چه کسی بدش میاد که بهترین دنیا را دوست داشته باشد و بهترین دنیا هم با گوشه چشم او را بنگرد .
نمی دانم . ولی تو که قدرت مطلقی مرا به آنچه به من دستور داده ای وادار کن .
تو هر کار که بخواهی می توانی بکنی . کاری کن که هیچ وقت از یادم نروی .
نیست جز تو کسی . نیست جز تو خدایی که ......................................... تو خودت مرا می شناسی .
همه جا در امن است . چون تو خدایی و اگر بخواهی همه جا را نا امن می کنی .
خدایا مرا وادار به باور آنچه گفته ام . که تو تنها خدایی .
خاطرات خواهرانشان را می دانم . اما باز بیزارم از بودن و بودنشان .
از ندانستنم در عذابم .
دانستن ندانستن زجری دارد که ندانستن ندارد .
تو ندانستن نمی دانی می پنداری که همه چیز را می دانی .
تو نمی دانی که اگر می دانستم فاحشه مرا دوست دارد . دور نبود که بپرستمش .
از خاطرات شان بود باهم بودن و دور بودن .
چیزی که می فهمیدند و من نمی فهمم .
چهره شان برایم جذاب بود .
اما چه حیف که دوستی در میان نبود .
بد ریخت و بد قیافه .
چه گم می کنند خودشان را وقتی زیبای دیگری را بهشان می نمایی .
فراموش می کنند که در بازی بازی دهنده من اسیرند و روزی که بودند .
از عقده بود که برایم زیبا بود و نیک می دانم که اصلا زیبا نبود .
زود تمام می شود . آنچه تمام شدنیست . مثل عمر من .
خودکشی زیبا نیست برایم اگر برای خود نمایی باشد .
خودکشی برایم جذاب نیست اگر در آن خودنمایی نباشد .
می ترسم از آن که نه زیبایی و نه جذابیت برایم مانده باشد .
از فاحشگان می شود پرسید ؟!
فاحشه اتان کردند ؟!
یا فاحشگی را خود خواسته پیشه کردید ؟!
هر جواب برایم تسکینی است از ندانسته ها .
نمی دانم فاحشه پیشگی لذت دارد یا نه اما در نظرم بسیار مهربان است .
و نیک می دانم که واژه مهربانی را در جایی گم کرده ام .
عقده ها را نه می توانم با ساز حرام بنوازم . نه روان کنم .
چگونه است که فکر کنم !
شک و ترس که فکر کردنم در این حال ریا باشد !
دیو وارانه می بینم . که نیستم . اما مثل اینکه می دیدم .
فاحشه فراموش . خاطراتشان پر
خدا کند که خدای را در این معما جا نگذارم .
که خود خود آمده مرا در این بی نهایت جا گذارد .
یکی بود و یکی نبود وقتی که قصه تمومی نداره . یا همون بهتره که اینطوری بمونه .
راستی آغاز اسم همشان میم الف بود .
من تو رو نمي شناسم . اما يادت نره كه همه اين حرفا دروغه ..
قبول دارم كه تو عقل كلي و همه چي مي فهمي فقط لطف كن زر نزن .
آفرين عزيز دل توله سگ ... خوشت مياد ادب . بيشتر از اين هم انتظار نداشته باش .
فكر كردي كي هستي .. فك كردي چي داري . دوست دارم تحقيرت كنم ... لهت كنم . زير پام .
توصيه مي كنن خيلي از اصطلاحات استفاده نشه .. اشكال نداره .. پس تو باقيش رو نخون .
و گرنه از همون اصطلاحاتي كه خوشت نمياد استفاده مي كنم . تحقيرت هم مي كنم .
خوب گفتم نخون ... حالا كه داري مي خوني پس بذار بگم ..
سفت زدم كه پس نيفتم . عنوان بد انتخاب كردم تا آدم هاي بي حوصله نخونن ..
ولي مي دونم كه بجز دوستام كسي ديگه اين وبلاگ رو تحويل نميگيره ..
اشكال نداره تازه خيلي هم خوشحالم .
باور كرده ام . قبل از باور كردنم استدلال كرده ام . بعد از باور كردنم هم به كار بسته ام .
احمقانه است كه شما اين موضوع را قبول كنيد .
چون نه تنها اين اين بحث ساختار ها ذهني متفاوت مي خواهد . بلكه شما اين ريشه ها را نيز در وجود خود نداريد .
تمام مكاتب صحيح و كامل هستند . اگر آنها را باور كنيد و واقعا در زندگيتان موفق خواهيد شد .
اما مكاتب فكري برتري هم وجود دارند . كه علاوه بر صحيح بودن موفقيت در آن كامل تر و وجيح تر است .
من نمي خواهم در مورد مكاتب بحث كنم . و يا در آن حد نيستم كه مكتب جديدي را ارائه يا پايه گذاري كنم .. تنها مقصودم از مطرح كردن اين موضوع آن است كه بيان شده باشد . چيزي كه كامل بر روي آن بحث نشده است .
متصور شويد عالمي كه در آن زندگي مي كنيم . اختيار حاكم است يا جبر يا قهر .. مسلم است خيلي چيزهايي را كه خواسته ايد بدست آورده ايد . پس قهر حاكم نيست .
خيلي چيزها را هم خواسته ايد كه بدست نياورده ايد .. اختيار هم حاكم نيست .
مي دانم كه بر نبود اختيار بحث هاي بيشتري را مي طلبد . پس مطرح مي كنم .
اختيار مطلق آنست كه هر چيز اراده كردي در بهترين حالت ممكن و مطلوب حاضر شود .
اينچنين نيست . پس اختيار كامل حاكم نيست .
اختيار مخيل آنست كه در خيال هرچيز متصور شدي . شكل گيرد.
ذهن كامل ابعاد خود را نشناخته . انسان قدرت تصور كردن هرچيز را ندارد . و تصور هرچيز در ذهن بر گرفته از واقع است . خوب اختيار مخيل هم مطلق نيست .
اختيار مشروط به جبر آنست كه انتخابات محدود باشد بر امور جبري .
اختيار مشروط به جبر نقدا اثبات كننده جبر مطلق است . چرا كه اختيار در انتخابات محدود با پس زمينه جبري نيز يك نتيجه جبري خواهد داشت .
ادامشو وقت نکردم بنویسم.
تشکرات ویژه و وافره . عیلرضا (:)
احساس و هوس
دیشب درست و حسابی نخوابیده بودم . در اصل دم صبح بود که اومدم بخوابم .. کل ذهنم در گیر برنامه ای بود که داشتم می نوشتم . خیلی خسته شده بودم راحت خوابم برد .. دو تا قمری با سروصدا کردنشون منو بیدار کردن .. ولی تن بلند شدن برای نماز خوندن رو نداشتم . آفتاب پام رو اذیت می کرد . خواب رو از سرم پروند . بلند شدم .. یه آب به صورتم زدم ..
ننم اومد .. می دونستم میخواد گیر بده . بر عکس همیشه که نماز صبح م قضا می شد و از صبحونه خبری نبود ( میگه نباید به آدم بی نماز غذا داد .. نباید جوابش رو داد ) .. امروز یه چیز دیگه گفت : گفت چت شده چرا بلند نشدی مگه قمری بیدار ت نکرد ؟
یکم نگاهش کردم .. بعد فهمیدم داره چی میگه
آخه اگه مرغ و خروس صبح منو بیدار کنه تا شب باید جنگ و دعوا داشته باشم ..
اگه کلاغ منو بیدار کنه تا شب بهم یه خبر خیلی بد می رسه و تا شب هم دپرسم .
توی خونه ما اگه من خواب باشم و یه کلاغ اون دور و برا توی رادرا باشه از طرف بقیه اعضای خونواد آتشبار چوب و دمپایی می شه .
ننم واسه اینکه بهم امیدواری بده وقتی که کار از کار گذشته و کلاغه کار خودش رو کرده .. میگه خوش خبر .. خوش خبر .. ایشالله که خبر خوشی داره.. (آره جون شکم کلاغه)
وقتی که گنجشک ها منو بیدار می کنن .. روزم خیلی آروم و بی دردسر طی میشه .
و اون روزی که با صدای قمری بیدار بشم .. کل روز رو خوشم .. همش خبرای خوب می شنوم . همش کارای خوب می کنم .
حالا که صبح قمری منو بیدار کرده باید برای امروز چیکار می کردم ؟ شایدم امروز باید یه کاری برای من می کرد !
اینقده ذوق تموم کردن برنامه رو داشتم . که بدون صبحونه خوردن ( حالا کی بهت صبحونه میداد ) . اومدم سراغ کامپیوتر . اول ایمیل ها .
اول : به عنوان مدیر یکی از انجمن های هک انتخاب شدم. ( چه خوب )
دوم : بهم اجازه دادن تا از طرحم دفاع کنم . ( خیلی خوب )
سوم : خاتمی سکته کرد ( چه عالی )
چهارم : ایمیل از طرف مریم ( باید خوب باشه )
متن ایمیل :
سلام علی آقا .
امیدوارم مثل همیشه خوب باشی .
من یه چند روزی تنهام و خیلی وقت آزاد دارم .
دوست دارم که بحث های گذشته رو ادامه بدیم .
اما کامل ..
بهت زنگ می زنم .
بی خیال بقیه ایمیل ها شدم . یکم مکس پین بازی کردم . حوصله ام نشد . کامپیوتر رو خاموش کردم . رفتم پای تلویزیون .. از ترس جمع کردن آنتن و آبرو به لقا بخشیدم .. یعنی خودم جم کردم . یه چند دقیقه پای شبکه خبر نشستم که خبری از خاتمی بشنوم چیزی نشد . تلویزیون رو هم خاموش کردم . رفتم به اصطلاح ورزش کنم . دو سه تا مشت لگد که انداختم یکم عرق کردم . بوی گندم بلند شد . یادم اومد که یه هفته اس می خوام برم حموم . حالا که وقت دارم برم .. از حموم برگشتم . مریم پیغام گذاشته بود . ساعت سه منتظرم . شام هم خونه ی ما .
شمارش تماس باهاش رو نداشتم . اگه داشتم هم روم نمیشد بهش زنگ بزنم .. به ناچار ظهر گرما راه افتادم برم خونشون با ماشین سه رب ساعت طول میکشه منم که یه مقدار از راه رو پیاده می رم . یک و نیم ساعت .
تا حالا یه بار بیشتر خونشون نرفتم . می خواستم یه جزوه ازش بگیرم .
راستی خودمونیم . این همه گفتم مریم . اما نگفتم کیه ..
یه دختره . دو سال از من بزرگتره . با اینکه یه سال بیشتر نیست که از آشنایمون میگذره .. منو از بهترین دوستای خودش می دونه . تا حالا زیاد ندیدمش . فقط تو چندتا جلسه کلاس اخلاق استاد شهسوار ... بیشتر ارتباطمون از طریق چت هستش . تا حالا با تلفن باهاش صحبت نکردم (خودم اینطور خواستم ) .. بیشتر بحث های اجتماعی می کنیم . همین یه دوبار هم بحث به درازا کشید مجبور شدم یه مقدار از مسیر راه رو باهاش برم .
حجاب کاملی داره .. اصلا به پسرا روی خوشی نشون نمیده ( از خوشگلی کارش نمیشه) .. بجز من که همیشه سر به زیرم . تا حالا هم ازش رفتار بدی ندیدم .
البت فکر نکنید من خیلی زشتم . فقط یکم از احمدی نژاد زشت ترم .
توی خونه های آپارتمانی سر در گم شده بودم . ولی پیداش کردم .
خودش منو دعوت کرده بود . نباید کم رویی می کردم .
در زدم ... یکم طول کشید یه خانم چادری در رو باز کرد .
سلام علی آقا . سریع برگشت . بیا تو . بیا تو . دم در وای نسا.
یا الله .. یا الله .. خودش رفت توی اتاق
بلند می گفت . من که بهت گفتم که کسی خونه نیست . همه رفتن مشهد .
منم داشتم خونه رو برانداز می کردم . قبلش انتظار داشتم خونشون مبلمان باشه .
اما خیلی ساده تر از اونی بود که فکر می کردم . خونشون هم کوچیک بود .
آشپزخونه .. دستشویی . حموم . یه اتاق و یه پذیرایی .
وقتی از اتاق اومد بیرون نفسم بند اومد . قلبم خیلی تند می زد ..
ازش بعید بود . یه همچین کاری بکنه ..
خیلی راحت . با من مث برادرش برخورد کرد .
اومد به سمت من دستش رو به سمت دراز کرد . تا حالا دستم به هیچ دختر نامحرمی نخورده بود .
وقتی که دید باهاش دست ندادم .. کم نیاورد . چرا نمی شینی .. راحت باش ..
نمی دونستم باید برم .. یا بمونم .. ( معمولا احمقانه ترین کار رو می کنم )
ازش پرسیدم . تو مسلمونی ؟!
مریم : آره .. تو نیستی ؟؟!
من کم آوردم ...
مریم : مگه خودت اسلام رو اینطوری واسه من تفسیر نکردی .. ( یادم اومد )
مریم : اگه من برهنه بیام جلوی تو این کارم بر می گرده به احساس یا هوس .
مریم : من دو سال از تو بزرگترم . تو چطوری واسه خودت تفسیر می کنی که از من می پرسی من مسلمونم !!
مریم : من تو رو قبول داشتم چون حرفات رو قبول داشتم . من تو رو دوست داشتم چون می شناختمت .
من : من با این حرفها گول نمی خورم . نفس عمل مهمه ( چه غلنبه سلنبه )
مربم : آخه احمق این همه خوشتیپ تر از تو که واسم می میرن .
نمی دونم چرا در مقابل کسایی که بهم میگن احمق رام رام میشم .
من : من معذرت می خوام . می دونم که منو می بخشی .. خودم می دونم خیلی زشتم .
من : بخشیدی ؟!
مریم : بازم دستش رو به سمت من دراز کرد .. (چه خاکی باید به سرم بریزم!! شما چشمتون رو ببندید )
من ( به شوخی ) : چرا تو شوهر نمیکنی . از دستت خلاص بشیم .
مریم : مگه خودت نمیگفتی بعضی ها از زن ها در جامعه وجود دارند که هیچ وقت عطش نیاز های جنسیشون فروکش نمی کنه یا هیچ وقت به صورت کامل برآورده نمیشه .
من : و این دسته از زنها رو باید به عنوان زنان صیغه ای به جامعه عرضه کرد (البت درباره برده داری هم نظراتی داده بود )
مریم : خوب من از این دسته از زنها هستم .
مریم : خودت می گفتی اگه به نیازهای این زنان توجه کافی نشه در جامعه فساد به پا می کنند . و خیلی از زنان طبیعی را ....
من : حالا که چی ؟!
مریم : خنگول
من : دستت درد نکنه . شما لطف داری .
مریم : یعنی طبق نظریه شما من باید یه زن صیغه ای باشم نه دائم ( من گه بخورم . نظریه داشته باشم )
مریم : البته من قبل از اینکه با تو آشنا بشم . احساس می کردم یه مرد نمی تونه کل نیازهای جنسیم رو تامین کنه .
من : مریم .. آبجی .. خواهر .. دده ..
من : این چیزی که تو داری احساس نیست بلکه هوسه .
من : با تمام احترامی که برات قائل هستم . اما تو داری هم به خودت هم به من دروغ میگی .
من : چرا شوهر نمی کنی ؟
من : می دونی چرا ؟ چونکه یا دوست داری شوهرت اینقده پول دار باشه که بتونی با هم سکس داشته باشی .
یا اینکه یه شوهر بی غیرت داشته باشی . تا به همه کارای تو تن در بده .
الان 21- 22 سالته .. من همینطوری که اعتقاد دارم باید زن صیغه ای وجود داشته باشه . اعتقاد دارم باید دختر تا سن 10 سالگی ازدواج کنه تا فساد کم بشه .
حالا نمی دونم . تو خودت برای خودت مختاری . اما سعی نکن بی عفتی ها رو قانوی جلوه بده .
مریم : خیلی بدی ( با اشوه )
مریم : تو اصلا یه دختر رو درک نمی کنی
من : البت بهت حق می دم.
کل جامعه اینطوری شده .. بازم خوبه که داری با یه پسر در مورد این موضوع صحبت می کنی . و نمی خوای بری سمت همجنس بازی .
مریم : یکم شعور داشته باش . بهت رو میدن پر رو نشو
من : شرمنده ام . بی شعوری توی خونمه .
نمی خوام اذیتت کنم . می دونم چی می خوای .
مریم : چی می خوام .
من : نمی دونم
خنده .. خنده ..
باشه .. باشه ..
.. رضایت مهر تائید ..
به هر حال این داستان کاملا تخیلی بود .. یه موقع واسم حرف در نیارن .(تضاد)
زن موجود عجیبی است .. به نظرم تا آخر عمر نتوانم این موجود را درک کنم . .. نتوانم احساس ها و هوس ها را از هم تمیز دهم .
آیا شیطان در کالبد زن متجسم می شود ؟!
زن ابزار است یا انسان ...
انسان آرایه ای و دنیای سایبر
رقصنده بیشترین زجر را می کشد وقتی که می شنود آرایه های سایبر
اندیشه ای که توی ذهنم شتاب گرفته تا تکامل پیدا کنه . فراتر از مطرح شدن در اینجاست . اما بد نیست در اینجا برای دوستان پیش زمینه های ذهنی این مطلب رو بیان کنم .
جالب است که بدانید وقتی این نظر را برای یکی از دوستان مطرح کردم خودم آن را قبول نداشتم . اما چون معتقدم انسان با هر اندیشه ای بهتر از انسان بی اندیشه .. سعی می کنم دوستان خود را به فکر کردن وادار کنم و اغلب چیزهای که برای بحث کردن یا فکر کردن مطرح می کنم . در همان لحظه به ذهنم می رسد ..
مطلبی که برای دوستم بیان کردم :
من بر این باور هستم : انسان موقعی تکامل نهایی پیدا می کند که بتواند عالم ماده و عالم روحانی را متقابل هم قرار دهد و از آنها بهره کشی کند . انسان از آغاز خلقت در پایان خلقت قرار داشت اما با آرایه های تعریف شده در مکان برای زمان . بعضی موقع ها در اطاعت از غریزه دچار مشکل شد . بعضی موقع ها در اطاعت از فطرت .. بعضی موقع ها خواست غریزه را رام کند . بعضی موقع ها خواست فطرت را نابود کند .. اما هیچ وقت سعی نکرد فطرت و غریزه را در تقابل قرار دهد و از آن بهره کشی کند . مثلا دقت کن .
اگر انسان از روز اول خلقت سعی می کرد . فطرت و غریزه را در تقابل قرار دهد . تکامل عقلانی حاصل می شد . تکامل عقلانی بر آیند تقابل غریزه و فطرت است . باورمندی و شهود و وحی انسان را به وضعی می رساند تا هرگز گمراه نشود . جامعه انسانی موقعی به تکامل که هرگز گمراه نشود .. شاید فکر کنی که تکامل این نیست .. اما باید متوجه باشی چیزی که تکامل نهایی را یافته از هر نظر خوب است و اگر کم و کاستی وجود داشته باشد این به معنای تکامل نهایی نیست .
دوستم :
از کجا معلوم که انسان تکامل پیدا کند ؟ این سمت سوی که انسان می رود چیزی جز این است که می گویی .
من :
گمان نمیکنم که از حرف های من چیزی فهمیدی باشی و گرنه چنین سوالی نمیکردی . اول اگه فطرت در تقابل غریزه بگذاری .
فطرت می گوید که آینده خوب است .
غریزه بهترین چیزها را برای انسان می خواهد .
بر آیند این دو چیز چیست ؟ چیزی جز این است به تکامل کامل دست پیدا می کند ( نه زمان مطرح است نه مکان )
شاید این تکامل در عوالم دیگر باشد . شاید در همین عالم شاید خیلی زود شاید خیلی دور . زمان و مکان را نمیتوان از طریق فطرت تعیین کرد . اما غریزه با محاسبه کردن این زمان و مکان را برای ما مشخص می کند ..
دوستم : نمیخواهد ادامه بدهی بدجوری گیج شدم .
من : باشد هر جوری مایلی .. راستی خاتمی چرا میخواد بره آمریکا ؟
دوستم .. چند تا بد و بیراه نثار خاتمی کرد و بعدش هم بحث تموم شد ..
تا اینکه بعد از چند هفته پنجشنبه شب سراغم اومد . و گفت به چیزهای از حرف اون روزم دستگیرش شده ولی چند تا سوال برام پیش اومده (یکی بیاد به من بگه چی گفته بودم !! به کلی یادم رفته بود .. آخه توی این مدت زیاد برای دوستان اراجیف بافته بودم )
چیزی که می خواست بفهمه .. چطوری میشه به تکامل نهایی دست پیدا کرد ؟
اون روز دو ساعت در مغازه با هم صحبت کردیم . تا تونستم حالیش کنم که در اصل تکامل برای انسان کنار گذاشته شده و فقط میخواد انسان اراده کنه تا اونو بهش بدن . بر عکس اعتقاد هایی که وجود داره و اشاعه می کنند تکامل حاصل از گذشت زمان . تکامل همیشه حاصل جهش هست و زمان هیچ ربطی به این موضوع ندارد . این همه پیامبر اومدند تا فقط یکی بخواد تکامل پیدا کنه اما دریغ از یک نفر میدونی چرا .. چون هیچ کسی معنی تکامل رو نمیدانست . قرار بود پیامبران به این بشریت حالی کنند تکامل یعنی چی .. که تازه یکی عین خودت داره می فهمه تکامل یعنی چی .
علت اینکه تازه داری می فهمی تکامل یعنی چی بخاطر دوتا چیزه .. یکی اینکه تازه بهت فهمونده شده تو یک انسان آرایه ای هستی و دومی هم اینکه داری توی یه دنیای سایبر زندگی می کنی .
فهم تکامل بدون درک ریاضیات آرایه ای و زندگی در دنیایی سایبر غیر ممکنه .
مثلا بزرگترین دانشمندان ما برای هیچ مسئله ای از ریاضیات کلان آرایه ها استفاده نکردند . (چون چیزی مطرح نبوده که نیاز بشه )
و دومی هم اصلا توی دنیای سایبر زندگی نمی کردند .
حالا فقط ما هستیم با طرز تفکر بسیط و متمایل به وجودیت .. می توانیم این بحث رو در جامعه جهانی مطرح کنیم . و ازش استفاده کنیم .
(البت با یه راهنمای بزرگ یا منجی این کار راه می افته . خیلی غصه نخورید که چیزی سر در نیاورد ین)
خدایا درود و سلام بر حضرت محمد و خاندانش
خدایا ما را هدایت کن .
خدایا خیلی ارادت داریم .
نسبت نسبی بودن به اسلام
می دانم که بحث جالبی نیست و خیلی ها خوششان نمیاد . این بحث مطرح شود یا در جامعه گسترش پیدا کند ... اما من تضمین می کنم که این بحث را در همین جا خاک شود .
(البته که هیچ ربطی به من و امثال من نداره J)
هر تعریفی که در جامعه ارائه می شود . مستلزم بررسی و مقایسه با دیگر تعاریف موجود در جامعه می باشد .
اما گاهی دیده می شود که خود جامعه نمیخواهد مسائلی مطرح شوند چرا که افراد جامعه این موضوع را برای خود مضر می دانند . علل زیادی برای تشخیص مضر بودن وجود دارد . اعم از :
گاهی اوقات مسئله از این هم پیچیده تر می شود . قبلا توسط اهل فن مسئله به کج راه برده می شود . تا دیگر اینگونه مسائل در جامعه مطرح نشود و یا اگر مطرح شد بتوان به سرعت آنرا از راه اصلی خارج کرد .
مسئله نسبت نسبی بودن به اسلام هم از همان مسائلی است که به کج راه برده شده است .
خود اسلام نسبی بودن را رد نکرده است . زیر مجموعه های اسلامی هر کدام به نفع خود از نسبی بودن بهره برده و هیچ کلامی در این مورد ارائه نکرده (البته جدا از بحث های مطرح شده . کلام ثابتی را منظورم است . یعنی بحث های زیادی شده . اما هیچ کدام از این مجموعه ها کلام خاصی را برای نسبی بودن ارائه نکرده )
داخل پرانتز : جبهه گیری در مقابل بحث مطرح نشده ( کامل نشده ) یک کار احمقانه است
بحث اصلی :
اولین چیزی که همه با آن مشکل دارند نسبی بودن اخلاق است و دومین چیزی که بیشتر در جوامع اسلامی رواج دارد . مسئله نسبی بود دین ( راه و روش ) و مذهب است ...
اغلب بر این باورند که روش برای همه یکی است و آن چیزی است که تعریف شده .
معتقد هستند که اخلاق و ادب در همه جا یکسان و پسندیده است .
حالا سوال های اصلی خود را مطرح می کنم :
آیا سلام کردن در تمام جوامع یکسان است و پسندیده است ؟ نمیدانم
چرا پیروان تمام مذاهب یا ادیان بر این باورند که باورهای آنان کامل ترین باور هستند ؟
اگر اینطور نبود . یعنی باور نداشتند که دین یا مذهب آنان کامل تر از دیگر مذاهب است . سریع آنرا به مذهب دیگری تغییر می دادند .
به نظر من که نیاز های جوامع مختلف با هم متفاوت است . پس باید راه و روش آنها هم متفاوت باشد .
اما با اینکه تمام راه روش ها صحیح باشند مشکل دارم . معتقد هستم که تنها و تنها یک راه و روش صحیح در کل جامعه بشری وجود دارد که روش استفاده از آن برای هر شخصی بنا به شخصیت و موقعیت او متفاوت است ( این همان هوش بشری است )
چه چیز تعیین می کند که چه چیزی خوب است یا بد ؟
اگر انسان نسبی اندیش باشد و همه چیزی را نسبی مطرح کند نمیتواند مسلمان باشد ؟
با نسبی بودن کل پایه های جامعه بشری از بین می رود ؟
می دانم که جواب دادن به سه سوال بالا کار آسانی نیست و مسلم است که باید توجه کرد جواب های متفاوتی که به این سوالات داده می شود تماماً از باور ها و ساختاری متفاوت حکایت می کند .
نمیتوان به این سوالات مستقیم پاسخ داد . لیکن مطرح کردن اینگونه سوالات در جامعه بد نیست .
مطلب ادامه دارد ...
اینطور که من می بینم امام زمان (عج) کار بسیار سختی در پیش رو دارد که یکی همین تغییر ساختار های فکری جامعه است .
ساختاری های که با پوست و گوشت جامعه آمیخته شده است . اکنون می توانم درک کنم که چرا حضرت موسی نتوانست بطور کامل بنی اسرائیل را هدایت کند .
ساختار های فکری جوامع بطور کامل از یک ساختار جهانی ویراست شده .( اکنون . نه گذشته )
از یک نظر خوب است چون می توان امیدوار شد که دسترسی مجدد به یک ساختار فکری جهانی کار دشواری نیست و به آن نزدیک شده ایم.از یک نظر هم بد است که این ساختار فکری در جهت منافع بشریت طرح ریزی نشده است .
لازم به ذکر می بینم و بیان می کنم که در پایان دوران زندگی بشر . یک دین یا یک مذهب پاسخگو نیست (حتی اگر همه مومن باشند) . تکامل یعنی همین . وقتی که چیز بهتری داریم . باید قبلی را دور باندازیم چرا که پردازش های ذهنی و روانی را مختل می کند و باعث رذایَل اخلاقی میشود .
تنها پاسخگو همان ساختاری فکری است . تا دیگر انسان ها بد نشوند . (ساختار فکری تکمیل کننده فطرت است و کاملا بر روی انسان تعبیه می شود )
شما برای حرفا تره هم خورد نکنید !
خدایا : ما را بی رهبر نفر ما
خدایا : رهبر ما را هدایت بفرما و در کنارش ما را